تبليغاتX
xmlns :v= "urn:schemas-microsoft-com:vml" xmlns:o="urn:schemas-microsoft-com:office:office" xmlns="http://www.w3.org/TR/REC-html40"> درجست و جوی خدا
به دنبای خدا

 

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا

 

پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو

 

به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌

 

تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني،

 

همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،

 

او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو

 

را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و

 

كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

 

مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌

 

جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار

 

جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌

 

او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

 

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌

 

گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در

 

كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌

 

جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از

 

اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو

 

نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌

 

خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

 

 

 

از طرف اونی که تنهاست
تنها اومده
تنها م
ی
ره
تنهاش میذارن
تنها نمیزاره
میگن که تنها یه آرزو داره
اونم اینه که تو تنهاش نذاری

خدا گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟...

 عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.

خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.

اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط فهیمه ونسیم در و ساعت
سلام بر ماه خدا

  خدايا! دلم مي خواهد شبيه بي کس ترين آدمهاي روي زمين باشم شبيه آدمهايي که  جز تو ياوري ندارند از عظمت مهربانيت در حيرتم چگونه به من محبت ميکني در حالي که در سرزمين وجودم فصل سرد شيطاني حاکم است. خدايا! سجده ميکنم در برابرت که اينقدر در برابر من و گناهان من صبوري کمکم کن تا اين مهرباني هايت را درک کنم

رمضان

 

برای مهمانی آماده ای؟

لباس هایت را شسته و مرتب کرده ای؟


آماده ای برای رفتن به یک مهمانی بزرگ.....؟


آماده ای تا با همه اونایی که "لا اله الا الله" گفتن به مهمانی برویم؟


خداوند سفره خود را باز کرده و بیشتر از همیشه می بخشد.


تو چه چیز از این سفره برای خود برمیداری؟آیا به فکر بقیه هم هستی؟


خداوند تو مهمانی بزرگی را ترتیب داده.این مهمانی برای توست.آری برای خود تو....


چرا نشسته ای و کاری نمی کنی؟


چرا آماده نمیشوی؟


دلت آماده اس؟دلت را شسته و مرتب کرده ای؟همه چیزو بیرون بریز.در مهمانی خدا بهتر از اینها را در دلت خواهی گذاشت.

   



خداوند خیلی بخشنده تر از چیزیست که فکرش را میکنی.....


فرصت را از دست نده.....فقط سالی یک بار این فرصت برایت پیش می آید.

پس بسم الله....



سلام . خوبید حلول ماه رمضان را به همه دوستان عزیزم تبریک می گویم

دوباره بوی خوش رمضان به مشام می یاد. ماه خوبی ، برکت ، مهربانی ، توبه ، گذشت ،

بعدشم اون اذان دوست داشتنی

رمضان فرصت خوبیه که ما باز با خودمون خلوت کنی

راستی شبهای احیا ء یادتون نره چون سرنوشت یک سال ما در این شب رقم زده می شه.

 خدا جون خودت ودر هر حال تا چشم به هم بذاریم رمضان هم به سرعت برق و باد می گذره بعدشم

بگم که ماه رمضان تنها فرصتی برای گرسنگی کشیدن نیست ...

 احساس گرسنگی و تشنکی خیلی خوبه تا یاد آدمهای گرسنه و ... بیفتیم

اما فرصتی هم برای دوباره به خود برگشتن است. برای اینکه یادمون بیاد مسلمونیم.

 برای اینکه مهربونی رو تمرین کنیم و سعی کنیم این صفت خوب رو برای خودمون همیشگی کنیم

ماه رمضان فرصت خوبی برای همیشگی کردن احساس ها و صفات خوب در وجودمونه رمضان تنها  برای قرآن ختم کردن (اونم عربی که هیچی نفهمی ) و رعایت حجاب (فقط روزایی که روزه ایم) و ... نیست

ماه رمضان فرصتهای خوبی برای هممون داره که امیدوارم از دستشون ندیم. ماهی که خیلی ها دوسش دارن.

 ماهی که توی اون همه یه جور دیگه میشن ! زلال تر از بقیه ماه ها ! انگار همه توجهشون به یه چیز جلب میشه .

 انگار که همه وجود خدا رو ٬ نگاهش به ما٬ توجه هاش به ما رو بیشتر حس میکنن حتی کسایی که سالی به ۱۲ ماه هم یاد خدا نبودن!

 برای خوبیهاش و نعمتهاش شکرگزاری نمیکردن٬توی این ماه یه جور دیگه میشن....

 مثل ٬ مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده باشه! یا مثل ماهی ای که ته تنگ خوابیده و با یه تلنگر از جا میپره!

 نمیدونم این تلنگر رو کی بهش میزنه!

 نمیدونم چرا بقیه ماه ها از این اخطار ها بهشون نمیده همیشه از بزرگترهامون شنیدیم که میگن : " رمضان ماه برکته! ماه مهمونیه خداست! "

 این جالبه که حتی مهمونیه خدا هم با بقیه مهمونی ها فرق داره! چه سعادتیه که آدم به مهمونیه خدا دعوت بشه

 یه لحظه پیش خودتون فک کنید...

 فک کنید یه مهمونیه که دعوت نامش از طرف خدا به دستتون رسیده!

 خدا دعوتتون کرده که توی مهمونیه بزرگش ٬ یکی از مهموناش باشید

خوش به حال هر کسی که اون موقع توی خونه نشسته و وقتی که خدا میاد

 در میزنه تا بهش این دعوتنامه رو بده بتونه بگیره کاش دلامون توی این ماه ابری نباشه که نور بهش نرسه!

  خیلی کم پیدا میشن افرادی که دلاشون صاف صاف باشه!

 البته اکثر آدمایی که دور و ور ما هستن دلاشون صاف تا قسمتی ابریه ٬ نه ابریه ابری

این روزها بوی خوش ماه مبارک تمام شهر رو گرفته

عطر تازه ای رو که حس می کنی بوی عطر افطار هست

می گویند ماه رمضان ماه امتحان الهی ست همه آدم ها امتحان می شوند

حالا خیلی از اونا قبول می شوند و خیلی هم می مانند یا مردود می شوند

چه سخت است بمانی در امتحان الهی پس درست وخوب بخوان و ادا کن

تا رد نشوی آن وقت هست که نمی توانی کاری بکنی ولی 

                       خدا وند بخشنده هست

 برای همتون رمضان پر از رحمت و برکت رو آرزو میکنم.

التماس دعا

 

   در های اسمان در شب اول ماه رمضان      گشوده می شود و تا اخرین شب این ماه بسته نمی شود

 

  بدبخت واقعی کسی است که این ماه را پشت سر گذارد و گناهانش امرزیده نشود

 

   رمضان رمضان نامیده شد زیرا گناهان را می سوزاند

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط فهیمه ونسیم در و ساعت
خدایا

خدايا به داده و نداده وگرفته ات شكر: كه داده ات نعمت است. نداده ات حكمت و گرفته هات امتحان

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.

خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.

خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.

خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.

خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.

خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.

خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.

خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.

خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.

خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهي.

خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.

خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.

خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.

خسته ‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.

خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط فهیمه ونسیم در و ساعت

خدايا! اي نزديكتر از من به من
خدايا! اي عاشق حقيقي من
خدايا! اي همدم لحظه هاي تنهايي ام
خدايا! اي درمان همه دردهايم
خدايا! در انتظارم
در انتظار رحمت تو كه هزاران بار بر من فرو فرستاد ه اي
تو خود خوب مي داني كه آرزوهايم پاياني ندارد
ولي
باز هم خدايا به من بياموز
چگونه عشق بورزم و مهر را از تو طلب كنم
تا شايد انسان بودن را تجربه
كنم


  یك روز كارمند پستی كه به نامه‌هایی كه آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌كرد، متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌ای به خدا.
با خودش فكر
 كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:

       


خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می‌گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می‌كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ‌كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من كمك كن.


كارمند اداره پست خیلی تحت‌تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه
آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد كه آن‌را برای پیرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینكه نامه
دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود

خدای عزیزم. چگونه می‌توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند.

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط فهیمه ونسیم در و ساعت

خدا هست

 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : "آیا در کلاس

 

کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ "کسی پاسخ نداد.

 

استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد .

 

استاد برای سومین بار پرسید :  " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ " برای سومین بار هم

 

کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " .

 

دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانسجو از

 

جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :

 

" آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند .

 

" آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی نگفت .

 

"آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "

 

وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد

 

 خدا هست

از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید..

از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید

از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید

از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید

از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید..

از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید

از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید

و تنها خدا را دوست دارم!!!

چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!

چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!!

چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گریه نکند!!!

چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!!

چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!!

چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!

چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!!

و من تنها خدا را دوست دارم...

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط فهیمه ونسیم در و ساعت

خدایا دوست دارم

سلام خوبین ان شاء ا.. حالت تک تک شما خوب و سلامت باشین

 اين پست وبلاگم هم يه جورايی بهم ربط داره... یه روز يه نفر  بهم گفت: " توی وبلاگت يه جوری از خدا نوشته بودي كه فكر كردم كه كی هستی!

محض اطلاع ميگم! به همون، به همه، به شما، به همه ی آدمايی كه دنيای اطرافشون رو سياه و سفيد ميبينن!

من سفيد نيستم، پاك نيستم، گناهكارم! بيشتر از خيلی از آدما، بيشتر از خود تو! اين حرفايی هم كه راجع به خدا مينويسم، اينا هم نقاب من نيستن، دروغ نمي نويسم، اين نوشته ها از رو دورنگي و ريا نيست! آخا مگه كدومتون منو ميشناسين؟ كدومتون قراره منو بشناسين؟

 تموم حرفام نشون دهنده ی اين نيست كه من سفيدم، كه پاكم، كه... نه! من سفيد نيستم! شايد سياه هم نباشم، من خاكستريم! يه دختر خاكستری!

يه دختر كه گناهم ميكنه، با خدا دعواشم ميشه، ممكن حتی كثيف تر از يه حيوونم بشه، ولي خداشو دوست داره! گناهكاره ولی هنوز دلشو داره! هنوز دل داره! دلش هنوز خدا رو داره! هنوزم خداش دوسش داره!

آره! من يه كلاغم! يه كلاغ رو سياه! يه كلاغ كه گناهانش سياه سياهش كردن! آره... كلاغم... اما خدا همين كلاغ كوچولوی سياه گنهكارش رو هم دوست داره! من واسه تو نمينويسم! واسه هيچكی نمينويسم! واسه خودش مينويسم... واسه خدا... واسه خودم... واسه دلم!!!

هيچ نيازی هم ندارم كسی منو تشويق كنه، كسی از من خوشش بياد! من به خاطر هيچ كسی نمينويسم كه با تشويقاش مغرور بشم و با طعنه كنايه هاش مغموم! من واسه دلم مينويسم... واسه خودم! خودم حرفای خودمو ميفهمم، خودم ميفهمم اينكه مينويسم دليل بر پاكيم نيست، دليل بر خوب بودنم نيست! دليل بر هيچی نيست... جز اينكه هنوز دل كودكی هام، هنوز دل بچه گی هام رو دارم! آره! گناه كردم، قلبم شايد سياه شده باشه، ولی هنوز مي تپه! و همين تپيدن كافیه تا عشق رو٬ خدا رو از اعماق وجودم حس كنم! همين تپيدن... همين عشق... همين خدا! همین کافیه!

خوبی و بدی با هم پيوند دارن، هيچكسی مطلق خوبی يا بدی نيست، خوبی و بدی تعريف ما آدماس!

اگه خدا هست پس چرا؟

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا

صورت گرفت .

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد :چرا؟

آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني .مگر ميشود با وجود خداي مهربان

اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت .به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به

آرايشگر گفت :مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!!!!!!!!!!!

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را

مرتب كردم!!!!!

مشتري با اعتراض گفت :پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

آرایشگر گفت :"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط فهیمه ونسیم در و ساعت
خدایا کمکم کن تا زیبا شوم

                                                                                     

 خدایا "ای خدای زیبا

ای خدا زیبایی ها!

به من یاد بده چگونه

خود را دل را زیبا کنم

خدایا کمکم کن یاد بگیرم

زیبا حرف بزنم و

زیبا رفتار کنیم

خدایا شنیده ام صدای هر کس

که تو را می خواند

و دستانش را به سویت دراز می کند

می شنوی شنیده ام

دلهای شکسته را پیوند می زنی البته دل خودم

 نشکسته چون تو رو توش دارم

گل امید را در دلها می کاری

چون نمی خواهی بند گانت

نا امید باشند پس دل شکسته ی دوستام

را به تو

می سپارم و دستان محتاجم را

به سوی تو دراز می کنم صدایم

را بشنو

تا مثل هر شب عاشقانه برایت بخوانم

 

 

 

 

درد دلي بين خدا و بنده گنهکارش


خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
 -
خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
-
خدايا! سه رکعت زياد است!
-
بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
-
خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
-
بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
-
خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
-
بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....

بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
-
ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
-
خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
-
ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
-
پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
-
اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... !

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط فهیمه ونسیم در و ساعت

اگربی پناه شدی.اگردلت گرفت

 

وشکست.اگرتنهاماندی.اگراشک هایت

 

سرازیرشد

 

و اگر......

 

آن وقت است که خداعاشقت

 

 شده .اگر دستت را نگرفت و باز هم

 

احساس تنهایی کردی آن لحظه است که داری

 

به خوشبختی نزدیک می شوی .ولی

 

حیف که خودت خبر نداری

 

خدابه تو

 

 نزدیک است

 

نزدیکتراز رگ

 

گردن به

 

تو

 

.

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط فهیمه ونسیم در و ساعت

 

 

گنجشک و خدا

 روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان

سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به آنها می گفت:

"می آید !من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنوم

و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد."

 و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به نوک او دوختند... گنجشک هیچ نگفت و

خدا لب به سخن گشود و گفت:"با من بگو از آنچه سنگینی

سینه ی توست."

گنجشک گفت:" لانه ی کوچکی داشتم...آرامگاه

خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم

از من گرفتی.این توفان بی موقع برای چه بود؟چه می خواستی

لانه ی محقرم...کجای دنیا را گرفته بود؟ سنگینی بغض راه

کلامش را بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان

همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:" خواب بودی ماری در راه لانه ات بود...باد را گفتم

تا لانه ات را واژگون کند...آنگاه تو از کمین مار پر گشودی...!"

 گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

 خدا گفت:"و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو

دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی."

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در

درونش فرو ریخت.صدای گریه اش عرش خدا را پر کرد.

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط فهیمه ونسیم در و ساعت

درود بر دوستان خوبم

امیدوارم که حال همگی خوب خوب باشه

از لطف همه شما دوستان ممنونم که این قدر به من لطفت داشتید وبه من سر

 میزدید و امیدوارم که باز هم حضور گرمتون رو در کنارم احساس کنم

راستش من یه مدت نبودم که دلیلش هم مسافرت بود

ولی امیدوارم که از این به بعد بتونم دوباره در کنار شما باشم

با آرزوی بهترین ها برای شما

 

           

 خدایا !

همیشه در ذهن من باش.

وقتی که از خواب بیدار می شوم...

سراسر روز بر من بتاب.

بگذار هر دقیقه زمانی باشدبرای همنشینی با تو.

نگذار فراموش کنم

در هر ساعت از این که با من مانده ای و خواهی ماند

تا صدای من را بشنوی و به من پاسخ دهی...

شکر به جا آورم.

وقتی که شب می رسد...

بگذار که افکارم از تو و عشق تو آرام گیرد

بگذار که خوابم از امنیت و مهر تو اطمینان داشته باشد

و آگاه باشد که من متعلق به تو هستم.

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط فهیمه ونسیم در و ساعت